تبليغاتX
زبان عاشق غريب...
روزها و روياها
چهار چیز هرگز باز نمی گردند:

سنگ...پس از انداختن

حرف...پس از گفتن

موقعیت... پس از پایان یافتن

و زمان ...پس از گذشتن

تقدیم به تمام عزیزایی که به من سر می زنن...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:27  توسط سمانه خسروی | 
شهداد جان برادر خوبم بیستمین سال تولدت رو تبریک می گم...

TinyPic imageتولدت مبارک...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 1:28  توسط سمانه خسروی | 
هیچگاه امید کسی را نا امید نکن زیرا ممکن است تنها دارایی اش باشد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 3:8  توسط سمانه خسروی | 

 

ذهن را درگير با عشق خيالي كردو رفت...!!!

جمله های واضح دل را سوالي كرد و رفت...

چون رميدن هاي آهو ناز كردن هاي او

دشت چشمان مرا حالي به حالي كرد و رفت!

كهنه أي بودم براي اين و آن...

هر كسي ما را به نوعي دست مالي كردو رفت...!!!

ابر هم در بارشش قصد فداكاري نداشت…

عقده أي در دل داشت ،روي خاك خالي كرد و رفت

آرزويم با تو بودن بود ولي واقعيت را به من تقدير حالي كرد و رفت!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:8  توسط سمانه خسروی | 

غريبه ام و هيچ نشاني از كوچه هاي آشنايي

در برهوت انديشه ام سبز نمي شود…

كاش پيك دوستي مي آمد و جوانه هاي اميدم را؛

با جويبار صداقتش آبياري مي كرد…

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 18:18  توسط سمانه خسروی | 

مي نويسم براي تو...!

براي تو كه از هر حيث قابل ستايشي...

چه زود فراموش كرده أي أي همزبان من...!

چه زود خاطراتمان را به دست فراموشي سپرده أي

من همانم...!!!

همان پرنده ي كوچك و دلسپرده؛

كه به تو پناه آورده بود...

مي شناسيم؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:34  توسط سمانه خسروی | 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 12:45  توسط سمانه خسروی | 
هر گاه احساس کردی

      گناه کسی آنقدر بزرگ است

که نمی توانی گناه او را ببخشی

بدان که اشکال در کوچکی قلب توست

نه در بزرگی

               گناه او...!!!

    تقدیم به تو...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:44  توسط سمانه خسروی | 

سال دوم بودم. تازه با هم آشنا شده بوديم.1 سال بود ولي شديداُ به هم علاقه مند شده بوديم.

يه روز ديدم خيلي ناراحته... هر چي ازش مي پرسيدم چيزي نمي گفت...!

هميشه اين عادتش بود وقتي ناراحت بود اصلاٌ با كسي حرف نمي زد.

تا اين كه يكي از دوستاش بهم گفت :

 اون همه چيزو براي من تعريف كرده ولي قول بده ناراحت نشي...!

عصباني شدم و گفتم كه زودتر همه چيزو تعريف كنه وگر نه...

بيشتر از اين ناراحت بودم كه چرا فرزانه مشكلشو هنوز به من نگفته بود در صورتي كه

من و اون عاشق هميم. همه مي دونستن...

مهناز دوستم همه چيزو تعريف كرد:

سمانه ميدونستي كه فرزانه چند روزه نميادو ميره دنبال آزمايش و چشم پزشكي؟

ـ پريشان شدم...خوب ادامش...؟

مهناز:فرزانه داره بينايشو از دست ميده...

ـ همينطور كه داشت مي گفت؛بغض كردم آخه فرزانه بهترين دوستم بود.

اون جهره أي زيبا با چشماني تيله أي رنگ؛جذاب و دوست داشتني داشت...و

قرار بود كه چشماي او از اين به بعد بدي هاي روزگارو بيشتر احساس كنه وببينه...

ـ اون بايد هر چه زودتر عمل جراحي كنه كه معلوم نيست چي ميشه...

من به شدت سردم شده بود...آخه چرا؟تا آخر ساعت من بيرون بودم و گريه مي كردم...

و مثلا‏ً فرزانه نمي دو نست كه من مي دونم...تا شب اعصابم خورد بود

ساعت 24 بود كه فرزانه زنگ زد...گفت كه نمي تونم كار كنم طراحي هام رو انجام بده

سريع قبول كردم با اينكه من كارهاي خودم رو نكشيده بودم تا صبح نشستم

و كاراي فرزانه رو انجام دادم...خيلي ناراحت بوديم

كارشو نشون دادو نمرشو گرفت...من عين خيالم نبود.خيلي گريه مي كردم

فرزانه دلداريم مي داد...!ديد من دست بردار نيستم

با بچه ها اومد پيشم:گفت يه چيزي بگم ناراحت نميشي؟

گفتم نه عزيزم بگو...همه زدن زير خنده ومهناز گفت سر كارت گذاشتيم...

كارد مي زدي خونم در نمي اومد.خيلي شاكي شدم

ولي ته دلم خوشحال كه اين ماجرا واقعي نبوده

تا يك هفته با فرزانه صحبت نمي كردم.اون فقط مي خواست منو امتحان كنه که چقدر دوستش دارم...

خيلي شوخيه بدي بود...

   فرزانه جون دوستت دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 5:8  توسط سمانه خسروی | 

7سين۸۶ +سلام گرم و صميمي من=8سين ...!.

يه سلام به تازگي سال نوِ،

يه سلام به قشنگي محبتتاتون ،

وبه گرمي قلب شما دوستي كه به وبلاگ بنده حقير سر مي زني...

راستي....................... عيدتون مبارک

و اينكه هر كدوم از شما لحظه ي تحويل سال كجا بوديد و چه كار مي كرديد؟...!

در هر صورت ،سالي پر بار و توام با موفقيت رو براي تك تك شما عزيزان آرزو مي كنم...

مي خوام وبلاگم رو بهتون معرفي كنم...:

اينجا دنياي يه آدميه كه هنوز تو اين دنياست

ولي با اين دنيا زندگي نمي كنه...!

دوست داشتيد با دنياي من زندگي كنيد ،خيلي قشنگه

شرايط زندگي در دنیاي من:

1.همه آدماش با محبتن…

2. دنياي ما دنياي صداقته…

3.همه با هم ارتباط دارن( اعم از بازديد كنندگان) از طريق اين وبلاگ

اين ارتباط به خاطر بر طرف كردن سوالات ،مشكلات،و راهي كه بتوان آنها را پيدا كرد البته از طريق شماو ارتباتتان

4.ما در مورد همه چيز حرف ميزنيم و مشكلاتمون رو مطرح ميكنيم ،از خاطراتمون هم ميگيم

5.فقط كافيه شما همكاري كنيد و تو قسمت نظرات حرفاتونو بزنيدومن تو وبلاگم انتقال ميكنم
                              دوستدار شما سمانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 16:55  توسط سمانه خسروی |